تبليغاتX
شب تنهایی من

شب تنهایی من

گر چه شب تاريك است دل قوي دار ، سحر نزديك است

عیدتون مبارک

                                               

ساقيا آمدن عيد مبارك بادت

وان مواعيد كه كردي مرواد از يادت

شادي مجلسيان در قدم مقدم توست

جاي غم باد هر آن دل كه نخواهد شادت

چشم بد دور كز آن تفرقه ات باز آورد

طالع نامور و دولت  مادر زادت

شكر ايزد كه ز تاراج خزان رخنه يافت

بوستان سمن و سرو ، و گل و شمشادت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 23:57  توسط ساجده  | 

***Kasinayad***

 

اي دوست من

من آن نيستم كه مي نمايم . نمود پيراهني ست كه به تن دارم

پيراهني بافته شده ز جان كه مرا از پرسشهاي تو،

و تو را از فراموشي هاي من در امان مي دارد .

آن ((من))ي كه در من است ، اي دوست ،

در خانه ي خاموشي ساكن است و تا ابد همان جا مي ماند

– ناشناس و درنيافتني _ .

من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني

و هر چه مي كنم بپذيري ، زيرا سخنان من چيزي جز انديشه هاي تو،

و كارهاي من چيزي جز عمل آرزو هاي تو نيست .

هنگامي كه تو مي گويي : باد به مشرق مي وزد .

من ميگويم : آري ،

زيرا نمي خواهم بداني كه انديشه من در بند باد نيست ، بلكه در بند درياست .

تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا دريابي ،

من هم نمي خواهم كه تو دريابي .

مي خواهم در دريا تنها باشم .

دوست من ، وقتي در نزد تو روز است در نزد من شب است ،

با اين همه من از رقص روشنايي نيمروز بر فراز تپه ها سخن مي گويم

و از سا يه ي بنفشي كه دزدانه از دره مي گذرد ،

زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي

و سايش بالهاي مرا بر ستارگان نمي بيني

– و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي .

مي خواهم با شب تنها باشم .

هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شوي

من به دوزخ خودم فرو مي روم  _

حتي در آن هنگام كه تو از آن سوي مغاك بي گذر

مرا آواز مي دهي ((همراه من ، رفيق من)) و

من در پاسخ تو را پاسخ مي دهم ((رفيق من ، همراه من))_

زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني .

شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت رامي آزارد .

و    من دوزخم را بيش از آن دوست دارم كه تو به آنجا بيايي . مي خواهم در دوزخ             تنها باشم

 

تو به راستي و زيبايي ودوستي ، مهرمي ورزي ، و من از براي خاطر تو مي گويم مهر

ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است . ولي در دل خود به مهر تو مي خندم . گرچه نمي خواهم تو خنده ام راببيني  . مي خواهم تنها بخندم .

دوست من تو خوب و هشيار و دانا هستي ، و من از روي دانايي و هشياري با تو سخن مي گويم .گرچه من ديوانه ام.

ولي ديوانگي ام را مي پوشانم . مي خواهم تنها ديوانه باشم .

دوست من تو دوست من نيستي ولي من چگونه اين را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست ، گرچه با هم راه مي رويم ، دست در دست هم .

دوست عزيز سلام

نمي ونم چطور مي تونم پاسخي براي حرفات پيدا كنم . سوالي نكردي كه جواب بدم .

ولي به قول خودت مي تونم با نوشتن خودمو خالي كنم .

يه سوال ازت دارم تو كه ادعاي درك و فهم عميق از مسائل اطرافت داري آيا هنوز معتقد به تفاوت فكري بين زن و مرد هستي؟ و مرد رو جنس برتر ميدوني؟ هميشه از اينكه يه دختر آفريده شدم ناراحت بودم دوست داشتم پسر باشم . ولي الان به اين نتيجه رسيدم اين خود ما هستيم كه از جنسيت بند مي سازيم .

من معتقدم تمام انسانها بدون استثنا همه يك روح بودن و جنسيت مفهومي نداشته فقط روح من در قالب زن ريخته شده و روح تو در قالب مرد . به نظر من زن مرد با هم نميتونن برابر باشن نميشه زن و مرد رو با هم مقايسه كرد البته از نظر كمي نه كيفي .

تو دم از نويسندگي و روشن فكري مي زني و ادعا مي كني درست ترين تز و عقيده رو داري . قبول داري وظيفه اول اهل قلم آزاد انديشي و نداشتن تعصب نسبت به مسائله؟

(( و اما شما اي فرزندان آسمان ، اي شما كه در قرار بيقراريد ، رام مشويد و به دام ميفتيد .

بال هاتان را جمع مكنيد تا از ميان در بگذريد ، سرتان را خم مكنيد تا به سقف نگيرد ، نفس تان را حبس مكنيد تا مگر ديوارها شكاف بردارند و فرو ريزند . در گورهايي كه مردگان از براي زنگي ساختند زندگي مكنيد.))

تو من رو بي مقدار خطاب كردي ، من همونطور كه از تعريف و تمجيد خوشحال نميشم از اين حرفا هم ناراحت نميشم.

ولي ميخوام بدونم مگه تو كي هستي كه مردم بايد گريبان خود را باز و غرور خود را بي پرده كنند تا تو ارزش آنها را برهنه و غرورشان را بي شرم ببيني؟

اميدوارم همه ي ما به درك درستي از مفهموم انسانيت برسيم.

آنگاه مردي گفت: با ما از شناخت خويشتن سخن بگو

و او در پاسخ گفت :

دل هاي شما در سكوت خود رازهاي روزها و شبها را مي دانند .

ولي گوش هاتان تشنه ي شنيدن صداي دانش دل هستند.

شما مي خواهيد آنچه را هميشه در انديشه دانسته ايد در سخن نيز بدانيد.

مي خواهيد با انگشت هاتان تن روياهاتان را لمس كنيد .

و چه بهتر كه چنين كنيد.

چشمه ي پنهان روح شما ناگزير سر ريز مي شود و نجوا كنان به دريا مي ريزد .

و گنج ژرفاي بي پايان شما در برابر چشم تان پديدار مي گردد .

اما براي كشيدن گوهرهاي ناشناخته ي خود ترازويي مسازيد و ژرفاي دانش خود را با چوبي يا ريسماني اندازه مگيريد .

زيرا خويشتن دريايي ست بي كران و بي بن .

مگوييد ((حقيقت را يافته ام )) بگوييد ((حقيقتي را يافته ام)). مگوييد ((راه گردش روح را ديده ام)) بگوييد(( روح را ديدم كه از راه من مي گذشت )).

زيرا كه روح از همه ي راه ها مي گذرد. روح بر يكخط راه نمي رود و مانند ني نمي رويد.

روح شكفته مي شود ، مانند نيلوفر آبي كه گلبرگ هاي بي شمار دارد .

 

خوب فكر ميكنم يه ذره خالي شدم.

در پناه حق پيروز و موفق باشيد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 23:55  توسط ساجده  | 

يك شعر از شاعر مورد علاقم

اينم براي كسیكه هواي دلش بارونيه (goolerooz)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 0:48  توسط ساجده  | 

يه پاسخ ديگه

خوب شايد يكي از دلايل دير آپ كردم سوال دوست عزيزي بود كه خودش رو((ناشناس)) معرفي كرده.

از من پرسيده نظرت در مورد دين چيه؟

خوب نميدونم چي بگم هر كسي از دين يه تعريفي داره .

 به قول آقاي آفتاب بريم مطالعه كنيم بهتره .

يه نگاهي به متن زير بندازيد

 

آنگاه روحاني پيري به ما گفت با ما از ديانت سخن بگو و

و او گفت :

آيا امروز من از چيز ديگري سخن گفته ام؟

مگر ديانت هر كاري و هر انديشه اي را در بر نميگيرد؟

و نيز آن چيزي را كه نه كار است و نه انديشه‌‍ ، بل شگفتي و شگفت آوري ست كه مدام از روح مي جوشد، حتي هنگامي كه دست ها سنگ را مي تراشتد يا چرخ بافندگي را به كار مي اندازند كيست كه بتواند ايمانش را از اعمالش جدا كند ، يا اعتقادش را از اشتغالش؟

كيست كه بتواند ساعت ها را پيش خود بگستراند و بگويد : اين از براي خدا، اين از براي خودم، اين از براي روحم و اين از براي تنم؟

همه ي ساعت هاي شما بالهايي هستند كه كه در آسمان پرواز مي كنند، از خويشتن به خويشتن .

آن كس كه اخلاقش را همچون جامه ای می پوشد، بهتر است برهنه باشد.

باد و خورشيد پوستش را سوراخ نخواهد كرد .

و آن كس كه رفتارش رابا قواعد و كردار راه مي برد پرنده ترانه خوان خود را در قفس محبوس مي كند .

آزاد ترين ترانه از پشت ميله هاو سيم ها بيرون نمي آيد .

آن كس كه پرستش از برايش پنجره اي است كه او باز مي كند ، ونيز ميبندد ، هنوز به خانه ي روح خود در نيامده است، كه پهناي پنجره هايش از سپيده دمان است تا سپيده دمان .

زنگي روزانه ي شما معبد شما و ديانت شماست .

هرگاه كه داخل مي شويد همه چيز را با خود برداريد .

خيش ، پتك و عودتان را با خود برداريد،چيزهايي كه از روي ضرورت يا خوش دلي ساخته ايد.

زيرا در عالم رويا نمي توانيد از دستاورد هاي خود بالا تر برويد يا از شكست هاي خود فروتر بيفتيد .و همه ي مردمان را با خود ببريد : زيرا كه در كار پرستش نمي توانيد از اميد هاي ايشان بالا تر پرواز كنيد يا ازنوميدي هاشان پايين تر برويد .

و اگر ميخواهيد خدا را بشناسيد در حل معما ها مكوشيد .

به گرداگرد خود بنگريد تا او را ببينيد كه با كودكان شما بازي مي كند .

به آسمان بنگريد ، او را خواهيد ديد كه در ميان ابرها گام بر مي دارد، دست هايش را در آذرخش دراز مي كند و  با باران فرود مي آيد .

او را خواهيد ديد كه در گلها مي خندد ، سپس برمي خيزد و دستهايش را در درخت ها تكان مي دهد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 0:44  توسط ساجده  | 

فقیر

ای بینوا که فقر تو تنها گناه تست
در گوشه ای بمیر که این راه راه تست
این گونه گداخته جز داغ ننگ نیست
وین رخت پاره دشمن حال تباه تست
در کوچه های یخ زده بیمار و دربدر
جان میدهی و مرگ تو تنها پناه تست
باور مکن که در دلشان میکند اثر
این قصه های تلخ که در اشک و آه تست
اینجا لباس فاخر که چشم همه عذرخواه تست
در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا
این شعله های خشم که در هر نگاه تست

                                                         فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 0:38  توسط ساجده  | 

چند تا عکس قشنگ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 0:33  توسط ساجده  | 

راز زندگی

غنچه با دل گرفته گفت :

زندگی

           لب ز خنده بستن است

گوشه اي درون خود نشستن است

گل به خنده گفت :

                   زندگي شكفتن است

گفت و گوي غنچه و گل از درون باغچه

                   باز هم به گوش مي رسد

تو چه فكر مي كني ؟

   راستي كدام يك درست گفته اند ؟

من كه فكر مي كنم 

        گل به راز زندگي اشاره كرده است

هر چه باشد او گل است

گل ‚ يكي دو پيرهن

بيشتر ز غنچه پاره كرده است  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:49  توسط ساجده  | 

تشكر از آفتاب

 

دوستان عزيز سلام

طبق معمول دير كردم اميدوارم ببخشيد

در عوض اين ماه دو بار آپ مي كنم

تشكر ميكنم از همه ي كساني كه در بحثي كه گذاشتيم شركت كردن

مخصوصا از آقاي آفتاب كه خيلي زحمت كشيدن و ممنونشون هستم

صحبت هاشون جالب بود براتون ميذارم بخونين

به عتوان تشكر اين چند تا عكس گل هم تقديمشون .

 

اینم صحبتهای آقای آفتاب

شاید بشه به دوستمون حق بدیم البته با یکسری اضافات
اولا برای بحث باید تعصب رو کنار بزاریم تا به یک نتیجه منصفانه برسیم
بزارین چند تا فرض اولیه رو بچینیم
1- ما ایرونی هستیم و از همون ابتدای تاریخ یکتا پرست بودیم که این همون اصل دینه.
2- دین که بر مبنای فطرت و اخلاق هست راهنمای زندگیه حالا اگه من و شما اونو بخاطر تعصب و کج فهمی قومی و قبیله ای خودمون اونا رو به لجن میکشیم یه بحث دیگه میشه. التماس میکنم بریم مطالعه کنیم
3- فرهنگ ایرونی به واسطه روانی پویایی و حرکتی که داشته با هر پدیده ای که به نوعی با فطرت فرهنگ و اخلاق انسانی و الهی انطباق داشته ترکیب شده و به یک وحدت رسیده حتی این رفتار رو در برابر فرهنگ های مهاجم ( مغل ها عرب ها تیموریان ترکان سلاجقه و در این اواخر فرهنگ غربی )
4- فرهنگ عربی که با نام اسلام در تبلیغات عوام معرفی می شود به هنگام حمله اعراب به ایرانیان تحمیل شد
5- از آنجایی که 23 سال پس از آغاز دعوت رهبریت دین جدید اسلام به دست همان قبایل بدوی وحشی افتاده بود و سرداران سپاه اسلام به علت ضعف حاکمان امپراطوری ساسانی که آن هم نشعت گرفته از انحطاط رهبران مذهبی آن زمان ایران بود به سرعت در ایران نفوذ کرده و قواعد و رفتارها و ناهنجاری قومی و قبیله ای خود را در آن گسترش دادند
6- با توجه به پیش زمینه های عاشورا که به نیاز به مطالعه جداگانه دارد و از حوصله این بحث خارج است خلیفه بدوی آن روز امپراطوری اسلامی با پدیده ای به نام حسین روبرو شد که با رویه جاری امپراطوری اسلامی سر ناسازگاری داشت زیرا معتقد بود حاکمان آن زمان خلافت اسلامی مبانی دین خدا را نابود کرده اند و به آن بی اعتنا هستند موضوعی که به هیچ عنوان امکان مصالحه و چشم پوشی از آن از طرف نوه پیامبر اسلام وجود نداشت و سرانجام این کشمکش به یک رویارویی تمام عیار بین بدویت سرمست از فتوحات ایران و رفتار منطبق با فطرت حسین بن علی انجامید لازم به ذکر نخواهد بود که او بهتر از هر کس دیگری می دانست که گام در چه میدانی می گذارد میدانی که نتیجه اش جز مرگ و اسارت خاندانش نبود
7- از انجایی این حرکت حرکتی منطبق با فطرت و اخلاق دو مولفه اصلی فرهنگ توحیدی ایران اشغال شده بود به شدت مورد توجه ایرانیان تحت ستم قرار گرفت

8- بدون شک پس از اشغال ایران تاثیرات بسیاری از فرهنگ توحیدی ایرانی به دین تازه متولد شده اسلام وارد گردید به گونه ای که تفکراتی بسیار نو اندیشانه و جدید در اسلام ظهور کرد که با نامهای معتزله و تشیع مشهورند از آنجایی که این دومکتب فکری عواملی خارج از دین و سنت را وارد اسلام نموده اند ( که برنامه مقتضیات زمانی امری کاملا بدیهی است ) به شدت مورد انتقاد پایبندان به سنت که امروزه با نام اهل تسنن می شناسیم قرار گرفت شاید شنیده باشید که تسنن شیعیان را بدعت گذار - کافر - واجب القطل و دارای یک دین ساختگی می دانند که این تفکر منشعی جز وحشی گری عرب بادیه نشین ندارد در حالی که شیعه یک دین جدید نیست یک مکتب فکری است بر پایه فلسفه توحیدی ایرانی
9- درفرهنگ توحیدی ایرانی از قدیم تا کنون مردم با ادیان - قومیتها و فرهنگ های مختلف در سرزمین ایران زندگی می کردند و می کنند بدون هیچ گونه تعصب و کینه توزی نسبت به یکدیگر زیرا ملاک مقایسه در فرهنگ ایرانی با هر دینی فقط انسانیت است و بس این مشخصه را شما در هیچ فرهنگی و در هیچ کجای دنیا نمی توانید پیدا کنید این مشخصه گرچه در طول هزار و پانصد سال گذشته توسط تهاجمات نظامی به شدت مورد تاخت و تاز قرار گرفته است اما هنوز پویایی خود را تا حدی حفظ کرده است . این پویایی حفظ خواهد شد و تقویت خواهد شد اگر من و شما هم به نوبه خود به فطرت خویش برگردیم

10- مواردی که هم اکنون در مراسم عزاداری حسین بن علی به چشم می خورد 2 اشکال عمده وارد است اول اینکه حسین نیازی به عزاداری ندارد اگر راست می گوییم و او را دوست داریم همان کاری را بکنیم که او کرد البته با تطبیق معیارهای امروز دروغ نگوییم حق دیگران را پایمال نکنیم و طبیعت که خود بخشی از وجود را دوست بداریم دوم اینکه المانهای استفاده شده در مراسم عزاداری چیزی نیست جز فرهنگ های وارداتی توسط ترکان سلجوقی و قزلباشان صفوی پس هیچ کدام سنخیتی با فرهنگ ایرانی شیعه ندارد باور کنید هیچ کدام اینها به زور چوب و چماغ در حال انجام نمی شود ما خود به دلیل خشک مغزی و سطحی نگری به آن دامن می زنیم پس بیائید اصلاحات را از خود شروع کنیم تو برادر عزیزم می دانم که از این سطحی نگری ها و قشری نگری ها دلت آزرده است ولی به جای حل مسئله صورت مسئله را پاک نکن
این هم مشورتی با حضرت حافظ
یوسف گم کشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان روز شود روزی گلستان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خوای زد قدم
سرزنش ها گر کند خوار مغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قران غم مخور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:21  توسط ساجده  |