تبليغاتX
شب تنهایی من

شب تنهایی من

گر چه شب تاريك است دل قوي دار ، سحر نزديك است

دوستان عزيزم سلام ببخشيد اينقدر دير به روز كردم نشد شما به بزرگي خودتون ببخشيد در ضمن از اين به بعد مثل قبل نميتونم در خدمتتون باشم يه ذره درسام زياد شده چون امسال پيش دانشگاهي هستم
ماهي يه بار بيشتر نميتونم آپ كنم
ولي به همتون سر ميزنم از همتون ممنون كه سر زدين و نظر دادين براي اين ماه دو تا شعر ميذارم كه خودم خيلي دوستشون دارم
ولي ببخشيد كه عكسام جالب نيست چون  يه ويروسي افتاده بود تو كامپيوترم كه هاردشو سوزوند عكساشم پاك شد
خوب برام نظر بذارين
خدانگهدار
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 1:43  توسط ساجده  | 

به ديدارم بيا هر شب...

Image hosting by TinyPic

به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند
دلم تنگ است
بيا اي روشن اي روشن تر از لبخند
شبم را روز كن در زير سر پوش سياهي ها
دلم تنگ است
بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سر پوشيده وين تالاب مالامال
دلي خوش كرده ام با اين پرستو ها و ماهي ها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي
بيا اي همگناه من در اين دوزخ بهشتم نيز و هم دوزخ
به ديدارم بيا اي هم گناه اي مهربان بامن
كه اينان زود مي پوشند رو در خوابهاي بي گناهي ها
و من مي مانم و بيداد بي خوابي
در اين ايوان سر پو شيده متروك
شب افتاده است و در تا لاب من ديريست
كه در خوابند آن نيلوفر آبي و ماهي ها پرستو ها
بيا امشب كه بس تاريك و تنهايم
بيا اي روشني اما بپوشان روي
كه ميترسم تو را خورشيد انگارند
و مي ترسم همه از خواب برخيزند
و مي ترسم كه چشم از خواب بردارند
نميخواهم ببيند هيچ كس ما را
نميخواهم بداند هيچ كس ما را
و نيلوفر كه سر از خواب بر مي كشد از آب
پرستو ها كه با پرواز و با آواز
و ما هي ها كه با آن رقص غوغايي
نميخواهم بفهمانند بيدارند
شب افتاده است و من تاريك وتنهايم
و در ايوان و در تالاب من ديريست در خوابند
پرستو ها و ماهي ها  و آن  نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من
  بيا اي ياد مهتابي

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 1:41  توسط ساجده  | 

داغ


سالها رفت و نيفروخت دريغا
كس در اين كلبه متروك چراغي
به در انگشت نزد كس كه بگيرد
مگر از غربت اين خانه سراغي
به سر انگشت نوازشگر مهري
وانشد پنجره اي تا به بهاران
نفسي تازه كند از نفس خرم باغي
چشم در چشم به راه نه كسي بود و نه پيكي
چشم بر بسته بسي دير زماني به فراغي
ديري اين خانه ي متروك
سرد و خاموش نشسته به كويري كه نبيني
چشم تا چشم كند كار نه باغي و نه راغي
نه سرودي نه نوايي گوش ديوار زجان تشنه حرفي و صدايي
نشكند جام سكوتش نه به شب ناله ي بومي و نه روزش دم زاغي
روزها شب شد و شبها
به سر گيسوي آشفته ي خود رنگ سحر زد
تا كه روزي كسي از راه فراز آمد و انگشت به در زد
شهر پر ولوله زين تازه خبر شد
كه بر افروخته شد در دل اين خانه چراغي
همه گفتند  از اين قصه پر وسوسه چيزي
خبر اين بو خبر ز آمدن تازه عزيزي
اختري سر زد شب از غم ديرينه تهي شد
پر شد از باده اياغي
غافل از هر چه فريبي و دروغي
دل غفلت زده تر كرد از اين با ده مسموم به نيرنگ
دماغي
اينك امروز صد افسوس جز آشفتن آرامش و رامش
نيست در خانه نشاني
نه كه بر سينه ي اين خانه نشسته است
يكي داغ و چه داغي

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 0:48  توسط ساجده  |