گر چه شب تاريك است دل قوي دار ، سحر نزديك است
بعضی وقتا آدم یه نفر رو فراموش میکنه یه نفر که یه روز....... بعد اون برمیگرده و میخواد دوباره همه چیز رو فراموش کنی نمیدونم با خودش چی فکر کرده ولی دیگه هیچ راهی برای جوانه زدن ستاره ها نیست فضای دلم به تاریکی خو گرفته دوستان چند روزه حال خوبی ندارم شاید یکی دو هفته آپ نکردم منو ببخشید برام نظر بدین ممنون و خدا نگهدار
************
رسم زندگی
زندگی را یاد گرفتم
یاد گرفتم که اگر نباشی و بروی چگونه شبهایم را سفید کنم
بعد از آن همه دلتنگی ها و بی قرای ها برای دیدنت
بعد از آن همه حرفهای تکراری
تازه یاد گرفتم
تازه فهمیده ام که زندگی بدون تو چقدر شیرین است
*******************
اعتماد
در بی نهایت اعتماد من گم شدی
گم شدی و من ماندم
من ماندم برای شنیدن تمام کنایه ها و طعنه ها
*******************
معنای نفرت
عشق تو...
عشقی که برای همیشه از پنجره های دستم دورماند
و دستی که تا ابد در باد تکان خورد
من آن روز در کوچه های سرد پاییزی بود که
معنای نفرت را فهمیدم
*********************
لیاقت
راست میگویند تو را کم آورده ام
راست میگویند تو را باخته ام را ست میگویند
در چشم حقارتشان جا میشوم
و تمام کنایه ها را با تمام وجودم احساس میکنم ای کاش لایق اینهمه وفا بودی
*******************
سوگند
امشب از دستهایم قول گرفتم که دیگر از تو ننویسند
حتی اگر از سرما یخ بزنند
و خودم با خودم عهد بستم که اگر صد بار دیگر باز گردی باورت نکنم
انسان آبی گذشته ام خاکستری امروز
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم
وشنـــا کنيم حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم
به کنار ساحل رفتندوقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را
در آورد . دروغ حيلــــه گـــرلباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز
هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس
حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود افسوس که جز حقیقت
پیشه ای نداریم.من هم چون همگان قربانی صداقت خویش شدم.
از شب و تاریکی گذشتم.به باور دریا رسیدم.در لحظه ساحل غوطه ور شدم.
امیدم را سوار بر قایق امواج کردم.بادبانش حسرت بود و خورشید در آغوش آسمان زندانی...
طناب بادبان آخرین بوسه خورشید را به ستاره طلبید.حکمش مرگ بود و تنها امید خورشید صدای امواج آب بود و نگاه هراسان من.
اینجا آخر قدرت سکوت خورشید است.
تهی شدم از لحظه های بودن.صدای فروریختن خود را با مرگ خورشید شنیدم.
اشکهایم آمیخته با خواب شب و شهر بغض خورشید را بدرقه کرد.
دست از گیسوی تابناک خورشید بر کشیدم.
و سکوت را به حرمت خدا سوگند دادم برای شفاعت ماه
ماه چه در باغ کبود آسمان به دار آویخته شد.من ماندم و تبلور یک رویا...
من ماندم و خرمن سپید ستارگان.من ماندم و شب وآسمان خالی از خورشید.
در دوردستها بادبادکی گریزان و سرگردان از بازی کودکانه مدهوش ساحل و محراب چهره من آیا او تواند جای خالی خورشید آسمانم را لبریز از حس کند؟
احساس قلب تنهای خود را به دست باد می سپارم.
خورشید را می خواهم برای حرارت افسون گر چشمانم...
این منم و لبخند ماه ثروت جهان را خواهم بخشید به آغوشتان...
ماه را برای من بگذارید و بروید
آسمان را برای من بگذارید...
آسمان را برای من بگذارید...
آسمان را برای من بگذارید...
نمیدونم چرا از وقتی این عکس حامد هاکان رو دیدم دیگه ازش بدم اومده
از همه ی آهنگ هاش متنفر شدم آخه این چه قیافه ایه که یه مرد داره
فکر میکنم حامد خانوم بیشتر بهش بیاد
درست فکر کردین قصدم توهین به این شخص شخیص شاخصه
از هیچ کدوم از طرف دار هاش هم معذرت خواهی نمیکنم
چند وقته زده به اون درش خیلی بی ادب شده البته بیشتر از این هم ازش انتظار نمیره
در عوض این آقای احسان خواجه امیری واقعا خیلی محترمه
امیدوارم خدا کمکشون بکنه و توی هر کاری موفق باشن
برای پروردگارم:
از کنار هر چه هست میگذرم
به نیستی پیوند می خورم
به جایی که انسانها صدای هم را میشنوند
و در مقابل سلامها سر در گریبان نمیکنند
از کنار انسانها می گذرم
و به طبیعت دست نخورده و دور دست می رسم
به جایی که قانون هایشان
از قانون های انسان ها برتر است
از کنار طبیعت سرسبز می گذرم
و در مسیر عشق او به راه می افتم
چتر ایمان را به دست میگیرم
تا قطرات گناه بر تنم ننشیند
آنگاه
به آسمان صاف
آنجا که تو هستی پیوند میخورم به تو
به نقطه ای که امن تر از آن نخواهم یافت
چه غریبانه و تنها ماندم
دور از این شهر پر آشوب بشر
باز هم همدم من ثانیه ها، ساعت و دیوار شدند
و کسی نیست که بر من بگشاید سحری ، روزنی یا که دری
و در این تاریکی ذره ای نور به من هدیه دهد
من چه تنها ماندم
همگان آن سو تر مست دینار ودرم
آه بیداری آنها آنجا فکر فردا و فریب
همه بیداری من روبروی تن دیوار غریب
من چه پوچم بی او
مثل یک برگ پر از پائیزم پر باران و غروب پر سرما و سکوت
و اگر باز بیاید در باغ نیستی هست شود
آب مرداب پلاسیده شب مست شود
و چه خوب است بیاید سم اسبش در باغ باز هم یال افشان
چه غریبانه من و ثانیه ها منتظریم
من و دیوار و شب و روزنه ها چه غریبانه تو را منتظریم
ای عدالت در تو اختر روشن پنهان شده در پهنه ابر
چه غریبانه تو را منتظریم
******گفتگوی تمدن ها******
بگو ای هم صدا با من
زمین تنها و بیکس در فضا مانده است
مرا یاری رسان ای دوست
هوا تاریک چشمان زمین بیرنگ و خواب آلود هوا تاریک بس تاریک
همه خوابند و جغدان زمین بیدار
بپیما با من این ره را بپیما راه جنگل را که رو در روی ما صبح است
چه کس کالای ما را سوی منزلگه برد آخر
به جز ما این دو دست بس جوان امروز
به جز ما این دو حس پاک
نه این مردان که گه خوابند و گه بیدار
بخوان ای هم صدا با من
مرا تنها به خود مگذار که رودم بس نشاط و جوشش و آزادگی دارد
که مشتم یک شعار تازه از همبستگی دارد
صدای قرن باید بود
زمانی که نمیداند کسی تا صبح می ماند ؟
جهان تا کوششی دارد من و تو همره آنیم
نباشد هیچ کاری سخت
چنان کاندر زمان ما جهانخواران بسیارند
که میکوبند پای از اشک طفلانی که بیمارند
و ما....
وما یک جرعه از جامی که لبریز از تهی مانده است
بخوان ای هم صدا بامن نوای دوستی سرکن جهانی را معطر کن
که رنگین پوستان را دل نیازارند
این اهریمنان شوم کردار سیه پندار
سرودی تازه از همبستگی سرکن
تفاهم را و صلح و دوستی ها را بیفشان
چنان خورشید عالم تاب و آن مهتاب
که افتد در دل ویرانه های کاخ استبداد
و تکثیر از تمام دوستی ها کن که فرهنگ تو این باشد
نه زهر و دشمنی و کین
بساط دشمنی برچین نهال دوستی بنشان
بخوان ای هم صدا بامن شعاری تازه تر امروز
شعار مرگ بر جنگ و شعار مرگ بر دشمن
شعاری بس نشاط انگیز قوی و مقتدر همراه با ایمان
بیا تا دوستی ها را نهال گفتگو ها را بیفشانیم بر دنیا
زمین نتها نخواهد بود در آن هنگام که اندر آن نوای گفتگو باشد
زمین نتها نخواهد بود من و تو همره آنیم
بخوان ای صدا با من .....
دلم در انتهای پاسخی مدفون
نظاره می کند شبهای باران خورده ی تب را
تمام قاصدان آسمان درگیر یک پروانه و من
درگیر یک پاسخ
که از جام لبت رویید و چون یک پیچک پر تیغ و بی انصاف
تمام هستی ام را در بر خود برد
دلم با یک سحر اشک و نیایش در برت آمد
تو اما با نگاهت سیلی سردی زدی بر طفل احساس وجود سردمن
از تو تا شهر غروب تلخ خاک لنگ لنگان رفتم از آینه چشمت به در .
* شکستنی*
در میان هدیه ها دل از همه برتر است و
در میان شکستنی ها دل از همه شکستنی تر
پس یادمان باشد هرگاه خواستیم دلمان را به کسی هدیه دهیم
روی آن حتما بنویسیم :
شکستنی است
* دیدی دلم شکست*
دیدی دلم شکست
دیدی که این بلور درخشان عمر من بازیچه بود
دیدی چه بی صدا دل پر آرزوی من
از دست کودکی که ندانست قدر آن
افتاد بر زمین
دیدی دلم شکست