تبليغاتX
شب تنهایی من

شب تنهایی من

گر چه شب تاريك است دل قوي دار ، سحر نزديك است

یه شعر از من

***عبور***

 

دوباره رسیده ام به نقطه ی اولین پیوند

                                                               تو آنجا نیستی

و حضور کوچه بی تو بغض غریب کودکی یتیم است

                                                             تو نیستی

و من در هر گام هزار مرتبه حضور تو را میجویم

 درسرم هوای غریبی است گویا هوای توست

                                                     تو نیستی

و من تنها ترین عابر آن کوچه های خزان زده ام

چه خوب بود که اگر تو می بودی و می خندیدی

حال که خودم را هزار مرتبه دور از تو میبینم

                                  اگر چه راهی نیست

با خود می اندیشم

چه خوب بود که اگر تو نمی بودی و من نمی دیدم

تو نمی خندیدی و من می فهمیدم

و اکنون در این کوچه مات فریاد نمیزدم

                            نفرین بر عشق نفرین بر من

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:22  توسط ساجده  | 

دوستان عزیزم سلام

چند نفر ازکسانی که نظر دادن میگن اینطور نگاه کلیشه ای نسبت به عشق نداشته باشم ولی در حقیقت اینطور نیست به همین خاطر تصمیم گرفتم که یک ماه دیدگاه واقعی خودم رو به وبلاگ منتقل کنم شعرهایی که واقعا دوست دارم و عکسهای مورد علاقه خودم امیدوارم مثل گذشته نظرتون جلب بشه در آخر از عزیزانی که نظر میذارن تشکر کنم

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 16:4  توسط ساجده  | 

برای آقای مجتبی.م مدیر وبلاگ تازه های ادبی

آقا مجتبی سلام شرمنده شما چند بار برای من نظر گذاشتین ولی من جوابتونو ندادم گفتم شاید با خودتون بگین فراموش کرده یا چیزای دیگه ولی در حقیقت اینطور نیست من چندبار اومدم که براتون نظر بذارم ولی صفحه نظرات کامل باز نمیشد به همین خاطر نشد براتون نظر بذارم به هر حال از شما تشکر میکنم به خاطر وبلاگ پرمحتوا و سنگینتون خدانگهدار

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 15:52  توسط ساجده  | 

یک گلایه ازخانوم های وبلاگ نویس وبلاگ نویس

آدم بعضی از چیزها رو که میبینه واقعا داغ میکنه و ناراحت میشه چرا باید بعضی از دخترا اینطور با حسادت نسبت به هم نگاه میکنن دوستان عزیز حدود یک هفته ای میشه که دیگه برای هیچ دختری نظر نمیدم چون هیچکدومشون جوابمو نمیدن حدودا اغراق نباشه به  پنجاه وبلاگ که مدیرشون دختر بوده رفتم براشون نظر گذاشتم و خواستار تبادل لینک شدم ولی به غیر از سه چهار نفر جوابمو ندادن البته اونها هم حاضر به تبادل لینک نشدن به بهانه های مختلف وقتی هم که به اونها اعتراضی میکردم که چرا جوابمو ندادن باز هم بعضی هاشون با کمال پر رویی اومدن و گفتن ما مثل تو بیکار نیستیم بریم برای دخترا نظر بدیم واقعا خجالت کشیدم همین

کاش اینطوری نبود البته دخترایی با معرفتی هم هستن که منو خجالت زده کردن و برام نظر میدن مثل دوست عزیزم ستاره و خانم آزاده بشارتی صاحب وبلاگ دختر غزل فروش از هردو تشکر میکنم   

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 15:51  توسط ساجده  | 

برای ستاره قشنگم

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 3:21  توسط ساجده  | 

نازی

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 1:10  توسط ساجده  | 

تقدیم به فرشته زندگی خودم مامان عزیزم

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 12:24  توسط ساجده  | 

.

..

….

.......

................

مادرم روزت مبارک

}مبارک   مبارک{

………………

……...

….

..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 12:13  توسط ساجده  | 

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:27  توسط ساجده  | 

برای پروردگارم

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 10:15  توسط ساجده  | 

طلب عشق

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

 وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

 گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق

 جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

 يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 9:15  توسط ساجده  | 

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 1:30  توسط ساجده  | 

تنها

قالب تنهایی من...

آدمکی بود...

جای او خالی بود؛

با سر و گوش و چشم و دهان... تن و دست و پا...

و جای مژگانش نیز..

و من آن را ساختم و بعد...

آن شد "او"...

و من "او" را ساختم؛ اما... قسمتی از خود را در آن جا گذاشتم...

دست انداختم که بردارم اما...

 

 

اینگونه بود که او شد یادگاری ازمن... یادگاری من!

یادواره من!

باش و بمان چون کوه!

که تو یادگار من بر این زمین خشک باشی...

 

 

و او بالید و قد کشید و رسید... اما نرسید!

و او ساخت... اما نسوخت!

و او آمد... اما نماند...

 

 

و این چگونه تناقضی است که یادواره من... هیچ نشان و یادی از من ندارد؟!

 

 

 

من ماندم و قالب تنهاییم پر!

اما...

تنهای تنها...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 2:0  توسط ساجده  | 

عکس

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 1:56  توسط ساجده  | 

هیچ فرقی نمیکنه

ديگر هيچ فرقي نمي كند آسمان قد پياله باشد يا دريا
 حتي اگر پشت در خانه ات يك جفت كفش  هم ببينم
 نمي پرسم دستان چه كسي برايت
 ياس و انار و كبوتر آورده بود
  مي روم دنبال كسي كه با من تا نور مي آيد
 با من تا ستاره  با من تا دربند ، تا دريا
مي روم و ديگر نمي پرسم
حالا مي توانم لباس هاي سبزم رابيرون بياورم
 و سياه بپوشم
 ديگر نه رد پاي پروانه را دنبال مي كنم
 نه رنگين كمان را
 همه چيز مال خودت
  تمام روزهاي بارانی را از آستين آسمانت خشك كن
 نام مرا هم در كوچه اي بن بست تنها بنگار و برو
انگار  نه انگار صداي گريه اي غريب
 از قصه هاي سفيد دفتري
 آيينه ات را خاموش مي كند
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 1:18  توسط ساجده  | 

یه ذره فکر کنیم

واقعا بعضی از وبلاگ نویس های محترم پشت پا زدن به همه چیزواقعا وبلاگی که روزی حد اقل ده تا بازدید کننده داره باید خیلی مواظب نوشته هایی که توی وبلاگ میذاره باشه به نظر شما وبلاگی که دخترا رو سگ و پسرا رو گربه و شغال میخونه وبلاگه؟ طرف صحبتم هم دختر خانوما هستن هم آقا پسرا یه خورده توی وبلاگتون ادبو رعایت کنین چون هم دختر خوب هست هم بد هم پسر خوب هست هست هم بد ولی متاسفانه همه ما چند موضوع رو از یاد بردیم اینکه همون مسلمونیم ازاو مهمتر انسانیم پس بیاین مثل انسان رفتار کنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 0:21  توسط ساجده  | 

عکس

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 23:31  توسط ساجده  | 

عکس

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 23:25  توسط ساجده  | 

برای شما

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 16:11  توسط ساجده  | 

برای هرکی

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 19:46  توسط ساجده  | 

عکس

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 19:35  توسط ساجده  | 

شب

شب را دوست دارم چون دیگر هیچ رهگذری از کوچه پس کوچه های شهرم نمیگذرد تا سرگردانی مرا ببیند چون انتها را نمیبینم تا برای رسیدن به ان اشتیاقی نداشته باشم.شب را دوست دارم چون دیگر هیچ عابری از دور اشکهای یخ زده ام را در گوشه چشمان بی فروغم نمیبیند شب را دوست دارم چرا که اولین بار تو را در شب از دست دادم.از روز متنفرم به اندازه تمام عشق های دروغین
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 20:0  توسط ساجده  | 

شب بزرگه ولی...

امشب عجیب احساس تنهایی میکنم... با تمام وجود حس میکنم که هیچ کس نیست هیچ کس نشسته ام و به هر چه شکستنی در جهان است می اندیشم به شکل ماه در قاب حوض و به خواب پشت پلکهای بیدار،میدانی؟با این چشمهای بسته هرگز نخواهی توانست چشم انتظار آمدن کسی باشی...راستی دستهایت را هم از گوشهایت بردار.این ها که گفتم همه بی صدا میشکستند.مثل دل یه دوست...شاید بهترین دوست
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 19:46  توسط ساجده  | 

دل

بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند.... و گنجشکها جدي جدي مي ميرند. آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند .... و قلبها جدي جدي مي شکنند. آذمها شوخي شوخي لبخند مي زنند.... و دلها جدي جدي عاشق ميشن
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 19:15  توسط ساجده  | 

عکس

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 11:33  توسط ساجده  | 

عکس

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 3:29  توسط ساجده  | 

امید

هیچگاه کسی رو نا امید نکن . چون ممکنه

 

امید تنها چیزیه که اون داره... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 11:24  توسط ساجده  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 11:10  توسط ساجده  | 

باران

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 12:22  توسط ساجده  | 

نازی

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 12:14  توسط ساجده  | 

عکس

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 12:0  توسط ساجده  | 

....

                  هيچ پنداشتي
                  اي بسته به آينده اميد
                         عاشق صبح سپيد
                         اي به سوداي طلوع سحري جسته ز جا
                                                                      راهپيماي جهان فردا

                                     كز پس عمري سعي و عمل و شوق و اميد
                                     زير آوار شب تيره زمينگير شوي؟

                         وندر اين دامگه جهل و جنون زرق و ريا
                         به گناهي كه چرا دم زدي از چون و چرا
                                                                      هدف ناوك تيرافكن تكفير شوي

                                     هيچ پيش آمده كز هستي دلگير شوي 
                                     هيچ پيش آمده كز جان و جهان سير شوي

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 10:47  توسط ساجده  | 

برای داداش حمید

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 18:9  توسط ساجده  | 

آرزو

آرزو میکردم

دشت سرشار از سرسبزی و رویاها را

من گمان می کردم ،

دوستی همچون سروی سرسبز ،

چار فصلش همه آراستگی ست .

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی ؟

سبزه یخ می زند از سردی  دی

من چه می دانستم ،

دل هرکس دل نیست 

قلبها، ز آهن و سنگ

قلبها، بی خبر از عاطفه اند.......

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 14:7  توسط ساجده  | 

برای کسانی که نظر نداده میرن

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 20:17  توسط ساجده  | 

دلم هوای بهشت را میکند انگار

انگار همینجاست .......در یک قدمی من

و چقدر نزدیک است

و چقدر دورم من

وانگار خدا از پشت درختان انار برایم چشمک میزند

وقتش گذشته .....

بی خیال

بازی از سر

 

    

 

    عطش چشیدن یک سیب

                                            طعم گس انار

       و عطر هوس انگیز یاسمین

                            و تب داغ احساس بودن .........

              با تو

یا بی تو

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 3:9  توسط ساجده  | 

عکس

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 22:44  توسط ساجده  | 

قصه

اگه از عشق میشه قصه نوشت       
می شه از عشق تو گفت،       
میشه با ستاره های چشم تو،       
مشرق نو ، مغرب نو بر پا کرد       
میشه از برق نگاهت ،       
خورشید رو خاکستر کرد       
میشه از عشق تو مرد دیگه از دست همه راحت شد       
میشه از عشق تو مرد دیگه از دست توهم راحت شد       
آره ....      
اگه از عشق میشه قصه نوشت ، می شه از عشق تو گفت!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 15:16  توسط ساجده  | 

تب دار جذبه تماشایت

 

 

      چه بگوید بجز

 

 

     هزیان چشمهایت...!

     چشم هایم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 15:12  توسط ساجده  | 

عکس

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 4:26  توسط ساجده  | 

قاصدک

قاصدک

هان؟

چه خبر آوردی؟

از کجا؟

از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما

گرد بام و ور من بی ثمر میگردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری

نه ز در یار دیاری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش قریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم میگوید تو دروغی تو دروغ

که فریبی تو فریب

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمیورزم

خوردک شرری هست هنوز

قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم میگریند
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 4:21  توسط ساجده  | 

شب غم

شب سیاه غم آغوش دلتنگی را به رویم گشوده است

               آن هنگام که خورشید دوستی آسمان دل ما را ترک گوید

                   فریادهای دلبستگی به گوش می رسد

                   دیری است در اندیشه تو هست            

                    و در آرزوی طلوع پرشکوه دوباره تو...

                    تا دست در دست هم...

                  شبهای پرستاره سعادت جاودانه را به نظاره بنشینیم...! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 4:17  توسط ساجده  | 

عکس

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 4:7  توسط ساجده  | 

یه شعر از خودم

صندلی چوبی سبز

 

 

باز هم شب شد و این دل به هوای تو پرید لب آن پنجره خیس نشست

 

برلب پنجره ای که تو در آن بودی

                       

                                       روی یک صندلی چوبی سرد

 

 آن طرف تر آنجا یک عدد صندلی چوبی دیگر بر پا

 

 

روی آن پاکت بی تمر و نشانی بر جاست روی آن شاخه گلی

                                                                          

                                                                           خشک و زرد و بی بو

      

  عاقبت جای مرا روی آن صندلی چوبی سبز گل زردی پر کرد

 

نامه ای در پاکت

 

              روی پاکت مهری است که حروفش همه از رنج و خدا حافظی ام میگوید

     

                          صندلی ها چه تمیز مثل آن روز به یک جا چیده است

 

جای تو روی همان صندلی ات گل سرخی خوشبوست

 

                                                              پر طراوت پر شور

 

 نیستی تو آن جا

 

                       طبق هر شب تنها زیر تنهایی شاتوت نشستی تنها

 

من پریدم در باغ

 

      روی آن شاخه که چیدی تو از آن یک سبد تنهایی خوردی آنرا آنجا زیر آن چتر درخت

 

 

رفتی آرام از آن پله چوبی بالا            

             

           نرم نرمک به اتاقت رفتی من به دنبال تو پرواز کنان باز هم بر لب آن پنجره تنها ماندم

 

                             تو نشستی آرام روی آن صندلی چوبی سبز

 

                                  با هزاران زحمت نوک زدم بر شیشه

                                                                                  

                                                                      تو مرا میدیدی و ندیدی که چه اندازه تو را محتاجم

 

                                                           آه و افسوس در آن خلوت نیلوفری چشمانت

 

                                                         جای من باز به یغما رفته است ...............

                                           

                                        حاصلی نیست از این نوک زدنم بر شیشه

     

                          بر خودم لرزیدم تا که شاید آیی لحظه ای جسم مرا

 

                                                  روی آن صندلی خاک آلود که گلی زرد به رویش زده ای بنشانی

             

                               آه و افسوس که باز فکر تو جای دگر  با گل خوشبویی

 

                                                                                            رقص بازی میکرد                

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 14:28  توسط ساجده  | 

شب غصه

از

 

از شب غصه مگو ...      
که اگر شعر مرا رنگي بود      
که اگر در دل من حرفي بود    
به هر آن بيت که گفتم شب و روز    
روح هر شعر مرا ، رنگ تو بود   
در دلم نغمه و آهنگ تو بود   
و تماميت اشعار دلم رنگ زيباي نگاهت را داشت ...  
رنگ زيباي غروب   
رنگ عشق منو تو   
رنگ سرخ دل خونينم بود   
و به خلوتگه عشق   
گر نشستم همه شبها "تنها"   
گر سرودم شعري ، گر نوشتم بيتي  
همه از عشق توبود ، همه از شور تو بود   
اينهمه شعر و غزل  
همه از بهر تو بود  
همه از عشق تو بود  
جز براي تو نبود  
  جز براي تو نبود!!!!  

شب غصه مگو ...      
که اگر شعر مرا رنگي بود      
که اگر در دل من حرفي بود    
به هر آن بيت که گفتم شب و روز    
روح هر شعر مرا ، رنگ تو بود   
در دلم نغمه و آهنگ تو بود   
و تماميت اشعار دلم رنگ زيباي نگاهت را داشت ...  
رنگ زيباي غروب   
رنگ عشق منو تو   
رنگ سرخ دل خونينم بود   
و به خلوتگه عشق   
گر نشستم همه شبها "تنها"   
گر سرودم شعري ، گر نوشتم بيتي  
همه از عشق توبود ، همه از شور تو بود   
اينهمه شعر و غزل  
همه از بهر تو بود  
همه از عشق تو بود  
جز براي تو نبود  
  جز براي تو نبود!!!!  

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 7:34  توسط ساجده  | 

آرزو  می کردم ،

دشت سرشار از سرسبزی و رویاها را

من گمان می کردم ،

دوستی همچون سروی سرسبز ،

چار فصلش همه آراستگی ست .

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی ؟

سبزه یخ می زند از سردی  دی

من چه می دانستم ،

دل هرکس دل نیست 

قلبها، ز آهن و سنگ

قلبها، بی خبر از عاطفه اند.......

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 23:36  توسط ساجده  | 

عکس

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 18:25  توسط ساجده  | 

فاصله تجربه اي بيهوده است ...

..

 

ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری ...

                                  چه بی تابانه می خواهمت؟

                                                             چه بی تابانه تورا طلب می کنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 17:37  توسط ساجده  | 

حادثه عشق

گوش كن دورترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است و يكدست و باز....
 شمعداني ها !
و صدا دار ترين شاخه فصل ماه را مي شنوند.
پلكان جلو ساختمان  در فانوس به دست و در اسراف نسيم.
گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را چشم تو زينت تاريكي نيست پلكها را بتكان كفش به پا كن وبيا !
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد !!!
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو.
 و مزامير شب اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.
پارسايي است در آن جا كه تو را خواهد گفت :
بهترين چيز رسيدن  به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 17:32  توسط ساجده  | 

عکس

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 10:50  توسط ساجده  | 

مطالب قدیمی‌تر