
ساقيا آمدن عيد مبارك بادت
وان مواعيد كه كردي مرواد از يادت
شادي مجلسيان در قدم مقدم توست
جاي غم باد هر آن دل كه نخواهد شادت
چشم بد دور كز آن تفرقه ات باز آورد
طالع نامور و دولت مادر زادت
شكر ايزد كه ز تاراج خزان رخنه يافت
بوستان سمن و سرو ، و گل و شمشادت
اي دوست من
من آن نيستم كه مي نمايم . نمود پيراهني ست كه به تن دارم
پيراهني بافته شده ز جان كه مرا از پرسشهاي تو،
و تو را از فراموشي هاي من در امان مي دارد .
آن ((من))ي كه در من است ، اي دوست ،
در خانه ي خاموشي ساكن است و تا ابد همان جا مي ماند
– ناشناس و درنيافتني _ .
من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني
و هر چه مي كنم بپذيري ، زيرا سخنان من چيزي جز انديشه هاي تو،
و كارهاي من چيزي جز عمل آرزو هاي تو نيست .
هنگامي كه تو مي گويي : باد به مشرق مي وزد .
من ميگويم : آري ،
زيرا نمي خواهم بداني كه انديشه من در بند باد نيست ، بلكه در بند درياست .
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا دريابي ،
من هم نمي خواهم كه تو دريابي .
مي خواهم در دريا تنها باشم .
دوست من ، وقتي در نزد تو روز است در نزد من شب است ،
با اين همه من از رقص روشنايي نيمروز بر فراز تپه ها سخن مي گويم
و از سا يه ي بنفشي كه دزدانه از دره مي گذرد ،
زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي
و سايش بالهاي مرا بر ستارگان نمي بيني
– و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي .
مي خواهم با شب تنها باشم .
هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شوي
من به دوزخ خودم فرو مي روم _
حتي در آن هنگام كه تو از آن سوي مغاك بي گذر
مرا آواز مي دهي ((همراه من ، رفيق من)) و
من در پاسخ تو را پاسخ مي دهم ((رفيق من ، همراه من))_
زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني .
شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت رامي آزارد .
و من دوزخم را بيش از آن دوست دارم كه تو به آنجا بيايي . مي خواهم در دوزخ تنها باشم
تو به راستي و زيبايي ودوستي ، مهرمي ورزي ، و من از براي خاطر تو مي گويم مهر
ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است . ولي در دل خود به مهر تو مي خندم . گرچه نمي خواهم تو خنده ام راببيني . مي خواهم تنها بخندم .
دوست من تو خوب و هشيار و دانا هستي ، و من از روي دانايي و هشياري با تو سخن مي گويم .گرچه من ديوانه ام.
ولي ديوانگي ام را مي پوشانم . مي خواهم تنها ديوانه باشم .
دوست من تو دوست من نيستي ولي من چگونه اين را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست ، گرچه با هم راه مي رويم ، دست در دست هم .
دوست عزيز سلام
نمي ونم چطور مي تونم پاسخي براي حرفات پيدا كنم . سوالي نكردي كه جواب بدم .
ولي به قول خودت مي تونم با نوشتن خودمو خالي كنم .
يه سوال ازت دارم تو كه ادعاي درك و فهم عميق از مسائل اطرافت داري آيا هنوز معتقد به تفاوت فكري بين زن و مرد هستي؟ و مرد رو جنس برتر ميدوني؟ هميشه از اينكه يه دختر آفريده شدم ناراحت بودم دوست داشتم پسر باشم . ولي الان به اين نتيجه رسيدم اين خود ما هستيم كه از جنسيت بند مي سازيم .
من معتقدم تمام انسانها بدون استثنا همه يك روح بودن و جنسيت مفهومي نداشته فقط روح من در قالب زن ريخته شده و روح تو در قالب مرد . به نظر من زن مرد با هم نميتونن برابر باشن نميشه زن و مرد رو با هم مقايسه كرد البته از نظر كمي نه كيفي .
تو دم از نويسندگي و روشن فكري مي زني و ادعا مي كني درست ترين تز و عقيده رو داري . قبول داري وظيفه اول اهل قلم آزاد انديشي و نداشتن تعصب نسبت به مسائله؟
(( و اما شما اي فرزندان آسمان ، اي شما كه در قرار بيقراريد ، رام مشويد و به دام ميفتيد .
بال هاتان را جمع مكنيد تا از ميان در بگذريد ، سرتان را خم مكنيد تا به سقف نگيرد ، نفس تان را حبس مكنيد تا مگر ديوارها شكاف بردارند و فرو ريزند . در گورهايي كه مردگان از براي زنگي ساختند زندگي مكنيد.))
تو من رو بي مقدار خطاب كردي ، من همونطور كه از تعريف و تمجيد خوشحال نميشم از اين حرفا هم ناراحت نميشم.
ولي ميخوام بدونم مگه تو كي هستي كه مردم بايد گريبان خود را باز و غرور خود را بي پرده كنند تا تو ارزش آنها را برهنه و غرورشان را بي شرم ببيني؟
اميدوارم همه ي ما به درك درستي از مفهموم انسانيت برسيم.
آنگاه مردي گفت: با ما از شناخت خويشتن سخن بگو
و او در پاسخ گفت :
دل هاي شما در سكوت خود رازهاي روزها و شبها را مي دانند .
ولي گوش هاتان تشنه ي شنيدن صداي دانش دل هستند.
شما مي خواهيد آنچه را هميشه در انديشه دانسته ايد در سخن نيز بدانيد.
مي خواهيد با انگشت هاتان تن روياهاتان را لمس كنيد .
و چه بهتر كه چنين كنيد.
چشمه ي پنهان روح شما ناگزير سر ريز مي شود و نجوا كنان به دريا مي ريزد .
و گنج ژرفاي بي پايان شما در برابر چشم تان پديدار مي گردد .
اما براي كشيدن گوهرهاي ناشناخته ي خود ترازويي مسازيد و ژرفاي دانش خود را با چوبي يا ريسماني اندازه مگيريد .
زيرا خويشتن دريايي ست بي كران و بي بن .
مگوييد ((حقيقت را يافته ام )) بگوييد ((حقيقتي را يافته ام)). مگوييد ((راه گردش روح را ديده ام)) بگوييد(( روح را ديدم كه از راه من مي گذشت )).
زيرا كه روح از همه ي راه ها مي گذرد. روح بر يكخط راه نمي رود و مانند ني نمي رويد.
روح شكفته مي شود ، مانند نيلوفر آبي كه گلبرگ هاي بي شمار دارد .
خوب فكر ميكنم يه ذره خالي شدم.
در پناه حق پيروز و موفق باشيد
خوب شايد يكي از دلايل دير آپ كردم سوال دوست عزيزي بود كه خودش رو((ناشناس)) معرفي كرده.
از من پرسيده نظرت در مورد دين چيه؟
خوب نميدونم چي بگم هر كسي از دين يه تعريفي داره .
به قول آقاي آفتاب بريم مطالعه كنيم بهتره .
يه نگاهي به متن زير بندازيد
آنگاه روحاني پيري به ما گفت با ما از ديانت سخن بگو و
و او گفت :
آيا امروز من از چيز ديگري سخن گفته ام؟
مگر ديانت هر كاري و هر انديشه اي را در بر نميگيرد؟
و نيز آن چيزي را كه نه كار است و نه انديشه ، بل شگفتي و شگفت آوري ست كه مدام از روح مي جوشد، حتي هنگامي كه دست ها سنگ را مي تراشتد يا چرخ بافندگي را به كار مي اندازند كيست كه بتواند ايمانش را از اعمالش جدا كند ، يا اعتقادش را از اشتغالش؟
كيست كه بتواند ساعت ها را پيش خود بگستراند و بگويد : اين از براي خدا، اين از براي خودم، اين از براي روحم و اين از براي تنم؟
همه ي ساعت هاي شما بالهايي هستند كه كه در آسمان پرواز مي كنند، از خويشتن به خويشتن .
آن كس كه اخلاقش را همچون جامه ای می پوشد، بهتر است برهنه باشد.
باد و خورشيد پوستش را سوراخ نخواهد كرد .
و آن كس كه رفتارش رابا قواعد و كردار راه مي برد پرنده ترانه خوان خود را در قفس محبوس مي كند .
آزاد ترين ترانه از پشت ميله هاو سيم ها بيرون نمي آيد .
آن كس كه پرستش از برايش پنجره اي است كه او باز مي كند ، ونيز ميبندد ، هنوز به خانه ي روح خود در نيامده است، كه پهناي پنجره هايش از سپيده دمان است تا سپيده دمان .
زنگي روزانه ي شما معبد شما و ديانت شماست .
هرگاه كه داخل مي شويد همه چيز را با خود برداريد .
خيش ، پتك و عودتان را با خود برداريد،چيزهايي كه از روي ضرورت يا خوش دلي ساخته ايد.
زيرا در عالم رويا نمي توانيد از دستاورد هاي خود بالا تر برويد يا از شكست هاي خود فروتر بيفتيد .و همه ي مردمان را با خود ببريد : زيرا كه در كار پرستش نمي توانيد از اميد هاي ايشان بالا تر پرواز كنيد يا ازنوميدي هاشان پايين تر برويد .
و اگر ميخواهيد خدا را بشناسيد در حل معما ها مكوشيد .
به گرداگرد خود بنگريد تا او را ببينيد كه با كودكان شما بازي مي كند .
به آسمان بنگريد ، او را خواهيد ديد كه در ميان ابرها گام بر مي دارد، دست هايش را در آذرخش دراز مي كند و با باران فرود مي آيد .
او را خواهيد ديد كه در گلها مي خندد ، سپس برمي خيزد و دستهايش را در درخت ها تكان مي دهد .
ای بینوا که فقر تو تنها گناه تست
در گوشه ای بمیر که این راه راه تست
این گونه گداخته جز داغ ننگ نیست
وین رخت پاره دشمن حال تباه تست
در کوچه های یخ زده بیمار و دربدر
جان میدهی و مرگ تو تنها پناه تست
باور مکن که در دلشان میکند اثر
این قصه های تلخ که در اشک و آه تست
اینجا لباس فاخر که چشم همه عذرخواه تست
در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا
این شعله های خشم که در هر نگاه تست
فریدون مشیری
غنچه با دل گرفته گفت :
زندگی
لب ز خنده بستن است
گوشه اي درون خود نشستن است
گل به خنده گفت :
زندگي شكفتن است
گفت و گوي غنچه و گل از درون باغچه
باز هم به گوش مي رسد
تو چه فكر مي كني ؟
راستي كدام يك درست گفته اند ؟
من كه فكر مي كنم
گل به راز زندگي اشاره كرده است
هر چه باشد او گل است
گل ‚ يكي دو پيرهن
بيشتر ز غنچه پاره كرده است
دوستان عزيز سلام
طبق معمول دير كردم اميدوارم ببخشيد
در عوض اين ماه دو بار آپ مي كنم
تشكر ميكنم از همه ي كساني كه در بحثي كه گذاشتيم شركت كردن
مخصوصا از آقاي آفتاب كه خيلي زحمت كشيدن و ممنونشون هستم
صحبت هاشون جالب بود براتون ميذارم بخونين
به عتوان تشكر اين چند تا عكس گل هم تقديمشون .
شاید بشه به دوستمون حق بدیم البته با یکسری اضافات
اولا برای بحث باید تعصب رو کنار بزاریم تا به یک نتیجه منصفانه برسیم
بزارین چند تا فرض اولیه رو بچینیم
1- ما ایرونی هستیم و از همون ابتدای تاریخ یکتا پرست بودیم که این همون اصل دینه.
2- دین که بر مبنای فطرت و اخلاق هست راهنمای زندگیه حالا اگه من و شما اونو بخاطر تعصب و کج فهمی قومی و قبیله ای خودمون اونا رو به لجن میکشیم یه بحث دیگه میشه. التماس میکنم بریم مطالعه کنیم
3- فرهنگ ایرونی به واسطه روانی پویایی و حرکتی که داشته با هر پدیده ای که به نوعی با فطرت فرهنگ و اخلاق انسانی و الهی انطباق داشته ترکیب شده و به یک وحدت رسیده حتی این رفتار رو در برابر فرهنگ های مهاجم ( مغل ها عرب ها تیموریان ترکان سلاجقه و در این اواخر فرهنگ غربی )
4- فرهنگ عربی که با نام اسلام در تبلیغات عوام معرفی می شود به هنگام حمله اعراب به ایرانیان تحمیل شد
5- از آنجایی که 23 سال پس از آغاز دعوت رهبریت دین جدید اسلام به دست همان قبایل بدوی وحشی افتاده بود و سرداران سپاه اسلام به علت ضعف حاکمان امپراطوری ساسانی که آن هم نشعت گرفته از انحطاط رهبران مذهبی آن زمان ایران بود به سرعت در ایران نفوذ کرده و قواعد و رفتارها و ناهنجاری قومی و قبیله ای خود را در آن گسترش دادند
6- با توجه به پیش زمینه های عاشورا که به نیاز به مطالعه جداگانه دارد و از حوصله این بحث خارج است خلیفه بدوی آن روز امپراطوری اسلامی با پدیده ای به نام حسین روبرو شد که با رویه جاری امپراطوری اسلامی سر ناسازگاری داشت زیرا معتقد بود حاکمان آن زمان خلافت اسلامی مبانی دین خدا را نابود کرده اند و به آن بی اعتنا هستند موضوعی که به هیچ عنوان امکان مصالحه و چشم پوشی از آن از طرف نوه پیامبر اسلام وجود نداشت و سرانجام این کشمکش به یک رویارویی تمام عیار بین بدویت سرمست از فتوحات ایران و رفتار منطبق با فطرت حسین بن علی انجامید لازم به ذکر نخواهد بود که او بهتر از هر کس دیگری می دانست که گام در چه میدانی می گذارد میدانی که نتیجه اش جز مرگ و اسارت خاندانش نبود
7- از انجایی این حرکت حرکتی منطبق با فطرت و اخلاق دو مولفه اصلی فرهنگ توحیدی ایران اشغال شده بود به شدت مورد توجه ایرانیان تحت ستم قرار گرفت
8- بدون شک پس از اشغال ایران تاثیرات بسیاری از فرهنگ توحیدی ایرانی به دین تازه متولد شده اسلام وارد گردید به گونه ای که تفکراتی بسیار نو اندیشانه و جدید در اسلام ظهور کرد که با نامهای معتزله و تشیع مشهورند از آنجایی که این دومکتب فکری عواملی خارج از دین و سنت را وارد اسلام نموده اند ( که برنامه مقتضیات زمانی امری کاملا بدیهی است ) به شدت مورد انتقاد پایبندان به سنت که امروزه با نام اهل تسنن می شناسیم قرار گرفت شاید شنیده باشید که تسنن شیعیان را بدعت گذار - کافر - واجب القطل و دارای یک دین ساختگی می دانند که این تفکر منشعی جز وحشی گری عرب بادیه نشین ندارد در حالی که شیعه یک دین جدید نیست یک مکتب فکری است بر پایه فلسفه توحیدی ایرانی
9- درفرهنگ توحیدی ایرانی از قدیم تا کنون مردم با ادیان - قومیتها و فرهنگ های مختلف در سرزمین ایران زندگی می کردند و می کنند بدون هیچ گونه تعصب و کینه توزی نسبت به یکدیگر زیرا ملاک مقایسه در فرهنگ ایرانی با هر دینی فقط انسانیت است و بس این مشخصه را شما در هیچ فرهنگی و در هیچ کجای دنیا نمی توانید پیدا کنید این مشخصه گرچه در طول هزار و پانصد سال گذشته توسط تهاجمات نظامی به شدت مورد تاخت و تاز قرار گرفته است اما هنوز پویایی خود را تا حدی حفظ کرده است . این پویایی حفظ خواهد شد و تقویت خواهد شد اگر من و شما هم به نوبه خود به فطرت خویش برگردیم
10- مواردی که هم اکنون در مراسم عزاداری حسین بن علی به چشم می خورد 2 اشکال عمده وارد است اول اینکه حسین نیازی به عزاداری ندارد اگر راست می گوییم و او را دوست داریم همان کاری را بکنیم که او کرد البته با تطبیق معیارهای امروز دروغ نگوییم حق دیگران را پایمال نکنیم و طبیعت که خود بخشی از وجود را دوست بداریم دوم اینکه المانهای استفاده شده در مراسم عزاداری چیزی نیست جز فرهنگ های وارداتی توسط ترکان سلجوقی و قزلباشان صفوی پس هیچ کدام سنخیتی با فرهنگ ایرانی شیعه ندارد باور کنید هیچ کدام اینها به زور چوب و چماغ در حال انجام نمی شود ما خود به دلیل خشک مغزی و سطحی نگری به آن دامن می زنیم پس بیائید اصلاحات را از خود شروع کنیم تو برادر عزیزم می دانم که از این سطحی نگری ها و قشری نگری ها دلت آزرده است ولی به جای حل مسئله صورت مسئله را پاک نکن
این هم مشورتی با حضرت حافظ
یوسف گم کشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان روز شود روزی گلستان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خوای زد قدم
سرزنش ها گر کند خوار مغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قران غم مخور
اين پست رو در جواب يكي از نظر دهنده اهي محترم وبلاگم ميذارم
از من خواستن باهاشون بحث كنم گفتم چه بهتر كه ساير دوستان هم بيان و نظرشونو در مورد اين موضوع بگن من متن كامل صحت ايشونو براتون ميذارم بعد خودم جواب ميدم اميدوارم به كسي بر نخوره
متن نوشته از اين قراره)) آقا اول بهت بگم که اصلا قصد توهین به اعتقادات شما رو ندارم و امیدوارم ظرفیتش رو کامل داشته باشی و ناراحت نشی .
من به نظر خودم احترام امامها به کنار ولی طوری نباشه که همیشه یه گوشه ی ذهنت از اونا باشن مثلا تو محرم به نظر من اصلا دلیلی نداره 1ماه تمام همش گریه و زاری بکنیم بابا تو قرن بیست و یکیم . تازه همه چیز نیاز به پیشرفت داره درسته؟ خوب چرا دین پیشرفت نمی کنه! مگه این مردم با مردم 1400 سال پیش یکسانن!
اصلا 100% اگه امام حسین الان وجود داشت هیچ وقت این کارو نمی کرد .
به نظر من دین چیزی نیست که واسه هر کس لازم باشه . مثلا تو وقتی می دونی دزدی و زنا و.... بده دیگه چه احتیاجی به دین هست .
امیدوارم ناراحت نشده باشی چون من قصد نصیحت نداشتم و نظر شخصیم رو گفتم
در ضمن آدی من nimazeus اگه خواستی با هم بحث می کنیم
وبلاگت هم 20 عالیه
شب خوش))
برادر من دوست من عزيز من
به نظر من انسانها (البته اگه واقعا انسان باشه) هيچ وقت از انتقاد و مخالفت با نظرش ناراحت نميشه ظرفيت من هم فول فوله . دوما گفتين نبايد هميشه يه گوشه ي ذهنت مال امام ها باشه . ولي نگفتين چرا نباشه؟
يك مشكل بزرگي كه ما بهش دچار شديم اينه كه امام پرستي ميكنيم غافل از اينكه امام پيامبر همه و همه فقط واسه يه چيز اومدن زندگي بهتر سالم تر. ولي برعكس شده امام هارو وسيله اي قرار دادن براي اينكه كهنه پرستي رو به ما تحميل كنن بکنن آدم هرچي ساده تر زندگي كنه بهتره دل به دنيا نبايد داشته باشي و خيلي ديگه از اين مزخرفاتي كه هممون هر روز ميشنويم ولي در واقع اينطوري نيست به نظر من نعمتهاي خوب خدا براي بندگان خوبشه چيزاي خوب رو آفريده كه استفاده كنيم بهره ببريم نه اينكه از ترس خدا دنيا و همه خوشي ها و لذت ها رو به خودمون حروم كنيم شايد خيلي ها بگن كفره ولي ميگم هميشه گفتم من از خدا نميترسم نميترسم نميترسم از خودم ميترسم از بچگي تو گوش هممون گفتن اگه اينكارو بكني خدا كورت ميكنه ميندازت تو آتيشاي جهنم از خدا مارو ترسوندن مگه خدا شده لولو؟ ولي خدا كه ترس نداره.
خيلي راحت ميشه باهاش دوست شد حرف زد نيازي به واسطه هم نداره.
ولي ما؟
چيكار ميكنيم؟ مدام اين يكي و اون يكي رو واسطه ميكنيم نذر ميكنيم خودمونو عذاب ميديم .
به نظر شما خدا راضي به اين همه زجر ما هست؟
اشكال در دين ما نيست در مسلماني ماست خدا وكيلي چند نفرتون از روي شناخت مسلمان شديد؟
هم من هم تو اسلام رو به ارث برديم مثل پدرها و مادرها مون ولي واقعا نفهميديم چيه؟
اشكال از تو نيست از سردم داران دين ماست(از ائمه معصومین فاکتور بگیرین) از كساني كه لباس اسلام رو به تن كردن و دارن ترويجش ميدن از همشون متنفرم چون هر وقت ميبينشون به همه چيز شك ميكنم . و با خودم ميگم اين همون دين محمده؟
نه عزيزم نيست تو هم ميدوني نيست ديني كه من و تو داريم عبارت است از يك نيروي معنوي كه تو رو از دنيا و پيش از مرگ غافل ميكنه و همه ي تو جه تو رو به بعد اون متوجه ميكنه به موقعي كه بخواي جواب نكير و منكر رو بدي .
ولي به نظر من دين اسلام دين زندگيه هيچ وقت هم نگفته نخورين نپوشين خوش نگذرونين زنها بايد اينطوري باشن. يك چیزجالبي كه من از بچگي ميشنيدم اين بود كه ميگفتن حضرت زهرا موقعي كه كسي در ميزده انگشتشونو ميذاشتن توي دهنشون جوابشو ميدادن . پاشين جمع كنين زهرا(س) توي مسجد مدينه خطبه ايراد كرده با انگشت به دهن؟ ما در زمان حضرت محمد زن صنعتگر داشتيم ولي متاسفانه الان شاهد محدوديت هاي رشته هاي دانشگاهي هستيم . افسوس و صد افسوس كه ما اسلام واقعي رو نچشيديم از حسين و عباس فقط قد بلند و ابروي كمون رو بهمون گفتن از علي لباس كرباسش رو نون و نمك خوردنش رو به ما گفتن
و يك دين خشك و بي روح و ترسناك رو به ما تحميل كردن
سخن دراز شد ببخشيد
اينقدر حرف دارم تو سينم كه اگه بخوام بگم مثنوي هفت دفتر ميشه
ببخشيد زياد حرف زم حق يارتون
علي نگهدارتون
باز از راه محرم غم رسيد بر زمين و آسمان ماتم رسيد
اين هلال قد كمان ديگر است ليتنا كنا معك اندر سر است
خرقه ها را بار ديگرتن كنيد آتشي در قلب اين خرمن كنيد
طبل و شيپور عزا را سر دهيدهفت اقليم عطش را در دهيد
ورد صوفي حا و سين و يا ونون فاعلاتن فاعلانت فاعلون
حاي آن حامي و ذات كبريا سين آن سرها زپيكرها جدا
ياي آن يكتا پرست و يذكرون نون آن باشد قسم بر يسطرون
سينه از درد فراغت خسته است دل به روي غير تو او بسته است
هيچ داني در دلم جا كرده اي؟ عرش حق شش گوشه بر پا كرده اي؟
عشق بازي باتو معنا مي شود نور حق با تو هويدا ميشود
السلام اي شاه مظلوم و غريب السلام اي آيه ي امن يجيب
السلام اي نور چشم مصطفي السلام اي خامس آل عبا
كاروان آهسته ره تا كربلا دشت خون و دشت درد و نينوا
خيمه ها در دشت خون بر پا شود صوت قرآن درفضا آوا شود
گويي آن شب آسمان خون گريه كرد در ميان خيمه ها حق مويه كرد
گوييا حق چشم خود را بسته است طاقت ديدين ندارد خسته است
عرش و فلك و ملك حق اندر عزا روز ديگر سر جدا پيكر جدا
اين همان ميعاد كاه محشر است قتلگاه زاده ي پيغمبر است
<<...هرگاه به علي (ع) ميرسم، قلمم ميلرزد؛ انساني كه هست از آنگونه كه بايد باشد و نيست».
دكتر علي شريعتي در سخناني دربارهي غدير، با بيان مطلب بالا آورده است:
«...علي (ع) مرد شمشير و سخن و سياست است. احساسي به رقت يك عارف دارد، و انديشهاي به استحكام يك حكيم. در تقوا و عدل چندان شديد است كه او را در جمع ياران - حتا در چشم برادرش عقيل - تحملناپذير ساخته است. آشنايي دقيقه و شاملش با قرآن، قولي است كه جملگي برآنند. شرايط زندگي خصوصياش، زندگي اجتماعي و سياسياش و پيوندش با پيغمبر (ص) ، و بهويژه سرشت روح و عميقي كه در زير احكام و عقايد و شعاير يك دين نهفته است و غالبا از چشمهاي ظاهربين پنهان ميماند، از نزديك آشنا كرده و احساسش و بينشش با آن عجين شده است. وي يك وجدان اسلامي دارد، و اين جز اعتقاد به اسلام است.
در طول 23 سالي كه محمد (ص) نهضت خود را در صحنه روح و جامعه آغاز كرده، علي (ع) همواره درخشيده، همواره در آغوش خطرها زيسته است و يك بار نلغزيده است. يكبار كمترين ضعفي از خود نشان نداده است.
آنچه در علي (ع) سخت ارجمند است، روح چندبعدي اوست. روحي كه در همه ابعاد گوناگون و حتا ناهمانند قهرمان است. قهرمان انديشيدن و جنگيدن و عشق ورزيدن، مرد محراب و مردم. مرد تنهايي و سياست، دشمن خطرناك همه پستيهايي كه انسانيت همواره از آن رنج ميبرد و مجسمه همه آرزوهايي كه انسانيت همواره در دل ميپرورد.
... علي (ع)، چه كسي ميتواند سيماي او را نقاشي كند؟! روح شگفتي با چند بعد، مردي كه در همه چهرههايشان به عظمت خدايان اساطير است. انساني كه در همه استعدادهاي متفاوت و متناقض روح و زندگي قهرمان است. قهرمان شمشير و سخن، خردمندي و عشق، جانبازي و صبر، ايمان و منطق، حقيقت و سياست، هوشياري و تقوي، خشونت و مهر، انتقام و گذشت، غرور و تواضع، انزوا و اجتماع، سادگي و عظمت. انساني كه هست از آن گونه كه بايد باشد، و نيست. در معركههاي خونين نبرد، شمشير پرآوازهاش صفوف دشمن را ميشكافد و به بازي ميگيرد. سياه خصم همچون كشتزار گندم هاي رسيده در دم تيغ دو دمش بر روي هم ميخوابد و در دل شبهاي ساكت مدينه همچون يك روح تنها و دردمند كه از خفقان زيستن بيطاقت شده است و از بودن به ستوه آمده، بستر آرامش را رها ميكند و در پناه شب - كه با علي سخت آشنا و مانوس و محرم است - از سايه روشنهاي آشناي نخلستانهاي ساكت حومه شهر، خاموش ميگذرد و سر در حلقوم چاه ميبرد، و غريبانه مينالد. زنداني بزرگ خاك، عظمتي كه در زيستن نميگنجد. روح آزادي كه سقف سنگين و كوتاه آسمان برسينهاش افتاده است و دم زدن را بر او دشوار كرده است.
او كه از شمشيرش مرگ ميبارد و از زبانش شعر، هم زيبايي دانش را ميشناسد و هم زيبايي خداوند. هم پروازههاي انديشيدن را و هم تپشهاي دوست داشتن را. خونريز خشمگين صحنه پيكار، سوخته خاموش خلوت محراب. او: ويرژيل” دانته“ است، و رستم ”فردوسي“ است و شمس مولاي روم و...
چه ميگويم!! مگر با كلمات ميتوان از علي (ع) سخن گفت؟! بايد به سكوت گوش فراداد، تا از او چهها ميگويد؟! چه او با علي (ع) آشناتر است...! علي (ع) خود محمد (ص) ديگري است، و شگفتتر آن كه: در سيماي علي (ع)، محمد (ص) را نمايانتر ميتوان ديد».
دوستان عزيزم سلام
ببخشيد اين ماه خيلي دير شد
ولي خوب حالاكه اومدم اميدوارم خوشتون بياد اگه خواستين برام نظر بدين
خدانگهدار
*********
در شبان غم تنهايي خويش،
عابد چشم سخنگوي توام .
من در اين تاريكي،
من در اين تيره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گيسوي توام .
شكن گيسوي تو،
موج درياي خيال .
كاش با زورق انديشه شبي،
از شط گيسوي مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .
كاش بر اين شط مواج سياه،
همه عمر سفر مي كردم .
*****
...
واي، باران؛
باران؛
شيشه پنجره را باران شست .
از اهل دل من اما،
- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
مي پرد مرغ نگاهم تا دور،
واي، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .
*****
خواب روياي فراموشيهاست !
خواب را دريابم،
كه در آن دولت خواموشيهاست .
من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم،
و ندايي كه به من ميگويد :
« گر چه شب تاريك است
« دل قوي دار،
سحر نزديك است
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن مي بيند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبي،
- پر مرغان صداقت آبي ست -
ديده در آينه صبح تو را مي بيند .
از گريبان تو صبح صادق،
مي گشايد پرو بال .
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
- نه؟
از آن پاكتري .
تو بهاري ؟
- نه،
- بهاران از توست .
از تو مي گيرد وام،
هر بهار اينهمه زيبايي را .
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو !
*****
...
در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!
كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن !
باز كن پنجره را !
تو اگر باز كني پنجره را،
من نشان خواهم داد ،
به تو زيبايي را .
بگذر از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
كه در آن شوكت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش،
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد .
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد؛
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش؛
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس .
صحبت از سادگي و كودكي است .
چهره اي نيست عبوس .
كودك خواهر من،
امپراتوري پر وسعت خود را هر روز،
شوكتي مي بخشد .
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را ميخواند !
- گل قاصد آيا
با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! -
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات،
آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز .
باز كن پنجره را ! -
- صبح دميد ! .
*****
...
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند .
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تواند .
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك، اما آيا
باز بر مي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد !
*****
...
و چه روياهايي !
كه تبه گشت و گذشت .
و چه پيوند صميميتها،
كه به آساني يك رشته گسست .
چه اميدي، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد .
دل من مي سوزد،
كه قناريها را پر بستند .
كه پر پاك پرستوها را بشكستند .
و كبوترها را
- آه، كبوترها را ...
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.
*****
در ميان من و تو فاصله هاست .
گاه مي انديشم ،
- مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !
تو توانايي بخشش داري .
دستاي تو توانايي آن را دارد ؛
- كه مرا،
زندگاني بخشد .
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.
*****
...
من به بي ساماني،
باد را مي مانم .
من به سرگرداني،
ابر را مي مانم.
من به آراستگي خنديدم .
من ژوليده به آراستگي خنديدم .
- سنگ طفلي، اما،
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .
قصه بي سر و ساماني من،
باد با برگ درختان مي گفت .
باد با من مي گفت :
« چه تهي دستي، مَرد!
ابرباورميكرد.
*****
من در آيينه رخ خود ديدم
وبه تو حق دادم.
آه مي بينم، مي بينم
تو به اندازه تنهايي من خوشبختي
من به اندازه زيبايي تو غمگينم
*****
...
بي تو در مي يابم،
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را.
كاهش جان من اين شعر من است .
آرزو مي كردم،
كه تو خواننده شعرم باشي .
- راستي شعر مرا مي خواني ؟ -
نه، دريغا، هرگز،
باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .
- كاشكي شعر مرا مي خواندي ! -
*****
...
گاه مي انديشم،
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي، روي تو را
كاشكي مي ديدم .
شانه بالا زدنت را،
- بي قيد -
و تكان دادن دستت كه،
- مهم نيست زياد -
و تكان دادن سر را كه،
- عجيب ! عاقبت مرد ؟
- افسوس !
- كاشكي مي ديدم !
من به خود مي گويم :
« چه كسي باور كرد
« جنگل جان مرا
« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
*****
...
با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،
با تو اكنون چه فراموشيهاست .
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد !
من اگر ما نشوم، تنهايم
تو اگر ما نشوي،
- خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز بر پا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم .
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر مي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
- آويزد
*****
دشتها نام تو را مي گويند .
كوهها شعر مرا مي خوانند .
كوه بايد شد و ماند،
رود بايد شد و رفت،
دشت بايد شد و خواند .
در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟
در من اين شعله عصيان نياز،
در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟
حرف را بايد زد !
درد را بايد گفت !
سخن از مهر من و جور تو نيست .
سخن از
متلاشي شدن دوستي است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
...
*****
سينه ام آينه اي ست،
با غباري از غم .
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .
...
من چه مي گويم،آه ...
با تو اكنون چه فراموشيها؛
با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .
تو مپندار كه خاموشي من،
هست برهان فراموشي من .
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
حميد مصدق «آذر، دي 1343»















